تبليغاتX
ஜ آدم + حوا =...؟ ஜ

ஜ آدم + حوا =...؟ ஜ

♥ Adam & Eve ♥

چهار ماه از آخرین آپم گذشته!


شروعی تازه...

.

.

.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت3:48توسط : فاطمه | |


من يقين دارم كه برگ

كاين چنين خود را رها كردست در
آغوش باد

فارغ است از ياد
مرگ !

آدمي هم مثل برگ

مي تواند
زيست بي تشويش مرگ

گر ندارد همچو او
آغوش مهر باد را

مي تواند يافت لطف:

«
هر چه باداباد را »


+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت15:21توسط : فاطمه | |


نخستين که در جهان ديدم

از شادي غريو بر کشيدم:

«من‌ام، آه

آن
معجزت ِ نهايي

بر سياره‌ي کوچک ِ
آب و گياه


آن‌گاه که در جهان زيستم

از شگفتي بر خود تپيدم:

ميراث‌خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن

که به چشم و به گوش مي‌ديدم و مي‌شنيدم!


چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم

به ناباوري
گريه در گلو شکسته بودم:

بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته

آن که باور ِ بي‌دريغ در او بسته بودم

اکنون که سراچه‌ي اعجاز پس ِ پُشت مي‌گذارم

به‌جز آه ِ حسرتي با من نيست:

تَبَري غرقه‌ي
خون

بر سکوي باور ِ بي‌يقين

و باريکه‌ي
خوني که از بلنداي يقين جاري‌ست


+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت23:5توسط : فاطمه | |


كنار دريا ، با آب همزبان بودم

ميان توده ي رنگين گوش ماهي ها

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شاد باش مي گفتم !

به ماسه ها ، به صدف ها ، حباب ها ، كف ها

به ماهيان و مرغابيان چنان مجدّوب

كه راست گفتي ، بيرون ازاين جهان بودم

نهيب زد دريا

كه   مرد! 

اين همه در پيچ و تاب آب مگرد !

چنين دربن خس وخاشاك هرزه پوي ، مپوي

مرا در آدينه ي آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست ، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خون را در آن كرانه پيدا كن !


فریدون مشیری

+نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت16:14توسط : فاطمه | |




من چرا آمده ام روی زمین؟ 

در یکی روز عجیب،    مثل هر روزِ دگر،    خسته و کوفته از کار،    شدم منزل خویش

     منزلم بی غوغا،    همسر و فرزندان،    چند روزی است مسافر هستند،   

توی یک شهر غریب   فرصتی عالی بود،    بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من

     با شما هستم من

          خالق هستیِ این عالم و آن بالاها 

                من چرا آمده ام روی زمین؟ 

شده ام بازیچه؟    که شما حوصله تان سر نرود؟     بتوانید خدایی بکنید؟

    و شما ساخته اید این عالم،    با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،

          قدرت و هيبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟ 

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!    به خداوندیتان،    تنمان می لرزد  

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،

     آتشی سوزنده و عذابی ابدی

و شنیدیم اگر ما شب و روز،     زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،

       چشممان خون بارد     و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،     و به ما رحم کنید،

           و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،     حور و پردیس و پری هم دارید

                  تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

     همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،

           اشرف مخلوقات،  راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟

داشتم خدمتتان می گفتم،     قسمتم این بوده،

     جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار 

           قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،

                  پدرم این بوده،    که به من گفت: پسر! مذهبت این باشد!  

 راه و رسم و روشت این باشد  

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !     هرچه شد قرعه من این آمد 

     راستی باز سؤالی دارم،    بنده را عفو کنید.     توی آن قرعه کشی،    ناظری حاضر بود؟ 

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست

     ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:    چشمِ تنها ز خودش بی خبر است  

;

           چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

                تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد 

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما

      به شما بر نخورد  . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

           ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟

                 شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار

                      یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!   

  ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟ 

کمی از عشق بگوییم با هم

     عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده

           عجبا!     عشق ما یک طرفه ست؟     به چه کس گویم من؟

                می شود دست زِ من برداری؟     بی خیالم بشوی؟ 

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!  من اگر عشق نخواهم چه کنم؟ 

بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ 

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

     مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش

عذر من را بپذیر 

                     این امانت بده مخلوق دگر

می روم تا کپه ام بگذارم 

     صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمه نان

            به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

                   در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست

     تو و یک آینۀ بی انصاف!   کج و کوله ست و پر از گرد و غبار

           وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟ 

خواب سنگین به سراغم آمد.    کم کمک خواب مرا پوشانید

نیمه شب شد و صدایی آمد،    از دل خلوت شب،    از درون خود من

من خدایت هستم، 

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم

     تو خودت خواسته ای تا باشی

          به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    

هرچه را می بینی ، ذهن خلاق خودت خلق نمود

                 هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام.  

   منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

      خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،    بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

            تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت

                  خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد

تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها. حس این لحظه تو، علّت بودن توست

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

    هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.  

در همان لحظه  آن خواستنت 

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟     دلبرم حرف قشنگت این بود

     شهر زائیده شدن این باشد،   تا توانم که فلان کار کنم،

             و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم

پدرم آن آقا،     خلق و خویش، روشش، میراثش،     همه اش راه مرا می سازد

      بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم

           همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی،     من شدم عاشق تو

      دست من نیست،     تورا می خواهم،     به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

             شرّ و بی حوصله و بازیگوش،    مثل یک بچه پر جوش و خروش،

                   ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،

                          که شوم عاشق تر، 

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

              رشته عشق شود محکمتر

دیر بازی ست به من سر نزدی

     نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی

           و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:     من چرا آمده ام روی زمین؟ 

باز هم یادم باش !     مبر از یاد مرا

      همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام

           عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد 

خواب من خواب نبود

       پاسخی بود به بی مهری من،

             پاسخ یک عاشق 

به خداوند قسم، من از آن شب،

      دل خود باخته ام بهر رسیدن

        به عزیزم به  خدا


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت21:20توسط : فاطمه | |





خدایا ، نمی دانم چرا هر بار که به آسمان می نگرم احساس می کنم بلند تر و دور تر شده !

بر خلاف کودکی هایم که هر شب یک سبد ستاره می چیدم و از سقف اتاقم آویزان می کردم.

حالا هر چه سعی میکنم دستم به ستاره ها نمیرسد.

خدا جونم ، خودت دیدی ، صندلی هم زیر پاهایم گذاشتم ، اما...

افسوس

با اینکه نسبت به کودکی هایم قدم خیلی بلندتر شده ،

 نمیدانم چرا با نردبان هزار متری هم دستم به  آسمان و ستاره هایش نمی رسد !

احتمالا زیادی شیطنت کرده ام و از خانه دور شده ام. 

خدایا خجالت میکشم ، زبانم نمی چرخد

چه بگویم ...

 خودت که میدانی ، راه را گم کرده ام و تو دیگر به خوابم نمی آیی

***

یا صمیع و یا بصیر یقین دارم  صدایم را می شنوی و دانه دانه اشکهایم را می بینی

یا ستار العیوب ، میدانم فرشته نیستم گناهانم بالهایم را سوزانده اند

اما...

خودت گفتی رحمانی و رحیم ، یا رحمان و یا  رحیم بر من رحم کن و بالهام را از نو برویان

یا قدیر و یا قادر ، پرو بالم بده...

یا حی و یا قیوم ، دلم را با نور امید زنده کن  

یا فتاح و یا فالق ، یاریم کن و مگذار شیطان درونم ظفرر یابد

یا قاضی الحاجات ...

***

خدا جونم ،

یه خواهش کوچولو دارم...

من ضعیف و بی اختیارم

تویی که مالک همه ی اموری

یا قوی و یا قابض

از قول من به این عروس هزار داماد

به دنیا

بگو...

 رهـــــــایــــــم کـــــنـــــــد ، می خواهم ستاره بچینم ...

" رهـــــــایــــــم کـــــن "

فاطمه.ب - پاییز 1388 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت16:59توسط : فاطمه | |


در ديار
عشق بازان كي توان ديدن گلي شاداب را...

ما همه پژمردگانيم

مردگانيم

مردگان

فاطمه.ب - پاییز 1388

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت0:37توسط : فاطمه | |


امشب از جان غزل خون می چکد

خون که نه ، از سقف باران میچکد؟

 

نه ، ببخشید حال دل ابری شده

" تو " بگو ، از چشم من خون میچکد؟

 

اَه ، باز هم سایه ابر سیاه

پس بگو ، از آسمان خون میچکد !

 

وای ، باز دیوانه شاعر می شود

واژه از دارالمجانین می چکد !

 

شعر لیلی می شود

باز مجنون می چکد

 

عشق حاکم می شود

لیلی مجنون می چکد

 

دل هوسران می شود

آه ، ایمان میچکد

 

سیب ممنوع می شود

ای داد ، شیطان می چکد

 

چشم گریان می شود...

راستی ، از بیت باران می چکد؟

 

شاعر دیوانه بس کن شعر خویش

عشق از عقل مجانین می چکد !


فاطمه.ب - پاییز 1388 


پ.ن - لطفا هنگام خواندن این شعر به علامت های نگارشی " ، , :  " دقت فرمایید.



+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت17:17توسط : فاطمه | |





یـادت مـی آید...

گـفـتـه بـودم :

" روح مـن پــروانـه شـد ، گـرد تـو چـرخـیـد و مـرا از یـاد بـرد."

یـادت مـی آید...

"عـقـل را بـه زور دیـازپـام خـواب کـردم تـا دل آزادانـه تـصمـیـم بـگـیـرد."


" روح و جـان پـروانـگـانـنـد            عـقـل و مـنـطـق خـفـتـگـان.!"


نـه عـقـل نـه روح...

از درون خـالـی ام ، دیـوانـه ای پـوچ...

راسـتـی ، مـیـدانـسـتـی دیـوانـگـان دیـن نـدارنـد.؟!!!

مـن نـیـز از بـرکـت عـشـقـت بـاده نـوش شـده ام

 سـبـو را دیـوانـه وار سـر مـیـکـشـم ،  بـه یـاد دُردانـه ام

مـسـتـانـه آواز مـیـخوانـم و چـون صـوفـیـان گـرد آتـش عـشـق مـیـرقـصـم .


" بـاده زدم نـوش و شـدم مـسـت مـسـت             رفـت ز یـادم هـمـه و هـر چـه هـسـت "


آری...

کـافـر شـده ام

کـافـر ...


" رفـتـه ز دسـت و دگـرم نـیـسـت دیـن              یـار، تـو دانـی ز چـه شـد ایـن چـنـیـن ! "


حـال ، مـن ...

هـمـان دخـتـرک شـاداب و زیـبـاروی شـاه پـریـون ، هـمـیـن ، لـیـلـی ِ مـجـنـون صـفـت

چـون دیـوان ِ خـُـفـتـه در تاریکی پـلکـانـم را بـه هـم دوخـتـه ام و جـز رویـای سـبـز تـو هـیـچ نـمـیـبـیـنـم .


* * *

خـسـتـه ات کـردم...

ایـنـبـار واژه ها زیـادی رقـصـیـدنـد !

ببخشید...

آخـر، حـرفـهـای تـکـراری کـه شـنـیـدن نـدارنـد !


" دگـر ایـن قـصـه  نـگـویـم بـه شـمـا              درد ایـن عـشـق بـرم سـوی خـــدا "


امــا...

آخـــریـــن کــــلام :

خـــــســـــتــــه ام از ایـن حـکـایـتِ  کِــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دار...

تـمـام حـــس مــرا بــاد بـرده

شـبـیـه خـَــــــــــمـــــــــــیــــــــازه شـده ام  

.

.

.

" تـــــه کـــــشـــــیـــــده ام "

فاطمه.ب - پاییز1388 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت17:46توسط : فاطمه | |






آهای پسر ، این شــکــر چه شد ؟

خسته ام از تـلـخـی ها

میخواهم سُـنـَـتِ دیرینه ام را بشکنم

مشتی دیـازپـام بیاور ، عقل بی خواب شده 

و دل...

سالهاست به خواب رفته

برایم شــکــر بیاور ...

قاشق نمیخواهم

شــکــر را مشت مشت فدای تلخیه قهوه میکنم و آیین دیرینه ام را هزار تکه ...

هــــیـــــس !!! آرامتر صدای خر و پف می آید ...

دل حاکم میشود و  لک میزند برای  " طـعـم نـاب لـبـهـایـت "

دوباره...

به یاد کیمیاترین طعم جهان 

قصه مرگ شــکــر و شیرینی قـهـوه تکرار میشود! 

و من ...

لـب بر لـب فـنـجتان میگذارم 

چشمانم را میبندم ، جرعه ای  مینوشم

و طعم لــبـانـت را در قـهـوه میجویم!

اما...

آراااااام...

گفتم که ، قاشق نمیخواهم ...

از صدای تلق و پلوغ ظرفها مـــتـــنــــفــــرم

 بـیـدارش کـردی.!

فاطمه.ب - پاییز 1388  

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت22:44توسط : فاطمه | |